سفارش تبلیغ
صبا ویژن

























پرنده مهاجر

صبح: تو رخت خواب…..

9 صبح: یکم وول میخوره یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده….

10 صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)

11 صبح : از جا میپره سمت دستشویی………….(اگه نه که باز خوابه)

12 صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه 99 تا میس کال 199 تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!

میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!

1 ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم علی جان بیدار شو ،مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….علی جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)….ا…مامان!! بزار بخوابم پاشو دیگه

2 ظهر:ماماااااااااااااان …..ناهار

3 ظهر:مامااااان جورابام کو؟

4عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟

5 عصر: (مسافرکشی صلواتی پسرا: بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)

6 عصر:به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده، نه برای دیدن دخترای... چشم هاش مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه از کلاس خواهرش یه پسر 10 ساله بیاد بیرون.خواهرشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش 2ساعت با ما فاصله داره….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن. نمی دونن برادر بیچاره قصد کمک داره …)

7 عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟
(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی می شه علی آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه …

8 غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….و ناگهان چه زود دیر می شود….!!!

10شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه…

2شب:مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم مجبورن برا یه درس هر شب تحقیق کنند !!!)


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


نوشته شده در شنبه 89/5/16ساعت 3:33 صبح توسط وهاب نظرات ( ) |

قلم را در دستانمان گرفته انشای خود را آغاز می کنیم. البته بر همگان واضح و مبرهن است که شغل چیز خیلی خوبی است و انسان باید برای آدم شدن حتما چند تا شغل داشته باشد تا بتواند انسان مفیدی برای جامعه باشد!

ما هم از همان بچگی بفکر آینده مان بودیم و هستیم و خواهیم بود!

ما دلمان می خواست در آینده دکتر شویم و متخصص یک جاهایی از بدن انسان بشویم و همه مریض ها را درمان کنیم. ما تا حالا شکم چند تا قورباغه را هم عمل کرده ایم و اصلا از خون نمی ترسیم، حتی چند بار هم بصورت پنهانی بعضی جاهای دختر همسایه مان را هم دید زدیم تا بفهمیم بدن او به چه شکلی است تا در آینده اگر مریض شد بتوانیم حسابی خوبش کنیم!

اما برادرمان یک روز به ما گفت: «چون تو خوش خط هستی، پس نمی توانی دکتر خوبی شوی.» و بعد هم گفت: «اگر دکتر شوی، ممکن است هنگام تشخیص علت مرگ یک نفر که در بازداشتگاه فوت کرده، خودت هم ناگهان خودکشی شوی!.»



البته ما هرچه فکر کردیم نفهمیدیم برادرمان چه منظوری داشت! چون ما دکترهای زیادی دیدیم که ساختمان هم می سازند و پول خیلی خوبی هم درمی آورند!

پس ما تصمیم گرفتیم مهندس شویم و ساختمانهای بهتری بسازیم و بعد هم پولدار شویم اما تا دوباره با برادرمان مشورت نمودیم یک پس گردنی حسابی نثارمان کرد و گفت که من که چن سال است مهندس شده ام چه … خوردم هان؟! «البته ما یک جای خیلی اساسی از این مکالمه را با صلاحدید بابایمان خود سانسوری کردیم»! بعد برادرمان در ادامه فرمودند اگر همین بوته خیار حیاطمان را بلند کنی از زیرش چندین مهندس بیرون می آید! البته ما این کار را کردیم اما در کمال تعجب بجز چند مورچه چیز دیگری زیرش ندیدیم، پس تصمیم گرفتیم دیگر به حرفهای ایشان گوش نکنیم!

 

البته ما از زمانی که برادران رایت موفق شدند پرواز کنند، به خلبانی هم خیلی علاقه مند شدیم! اما الان، هربار که اخبار را گوش می کنیم یک هواپیما سقوط می کند و همیشه هم مقصر اصلی خلبان است و ما نمی دانیم چرا تقریبا خیلی از خلبان ها اسم شان توپولوف است.

ما همچنین خیلی دوست داشتیم که دانشجو شویم اما برادرمان که قبلن دانشجو بود به ما گفت که دانشجوها نمی توانند حرف شان را به مسئولان بفهمانند و زمانی که موفق به فهماندن آن می شوند، بلافاصله کتک می خورند و بعد به زندان می افتند و وقتی آنجا رفتند یک کارهای خیلی بیشرفی یاد میگیرند!

 

بنابراین ما چون به فوتبال علاقه مند هستیم و دوست داریم یک روز به برنامه نود برویم و در آن جا بین صفر تا یک میلیون، چندتا عدد را انتخاب کنیم، تصیمیم گرفتیم داور فوتبال شویم. زیرا داورها با سوت همه کار می کنند و خیلی کیف می کنند. اما چند وقت پیش در استادیوم دیدیم که تماشاچی ها با داور و شیر سماور جمله می ساختند و بلند بلند فریاد می زدند و داور قرمز می شد. بعد تماشاچی ها با داور و توپ و تانک و فشفشه جمله می ساختند و داور خیلی عصبانی می شد. بدین ترتیب ما دل مان تقریبا خیلی برای داور سوخت!

ما هم چنین خیلی دوست داریم که نویسنده شویم و آدم معروفی بشویم اما برادرمان می گوید: «دراین مملکت اگر شکار لک لک شغل شد، نویسندگی هم شغل می شود.» ما منظور برادرمان را اصلا نفهمیدیم. او می گوید که یک نویسنده برای این که معروف شود، یا باید بمیرد یا به زندان بیفتد!

ما دیگر خیلی خسته شدیم و نمی دانستیم که چه کاره شویم، در نتیجه از برادرمان پرسیدیم: «پس ما چه کاره بشویم؟» برادرمان گفت: «نمی دانم، اما سعی کن کاری را انتخاب کنی که همیشه تک باشی و معروف شوی و هیچ وقت در هیچ موردی مقصر اصلی نباشی و کسی هم جرات نکند بلند بلند با اسمت جمله بسازدو هر غلطی هم دلت خواست بکنی و حسابی کیف کنی.

و ما تصمیم گرفتیم رییس جمهور شویم!

 

ما از این انشا نتیجه می گیریم که آدم باید حتما از همان بچه گی استعداد ذاتی برای شغل آینده داشته باشد! و از آنجا که ما هم قدمان چیزی حدود 120 سانتی متر میباشد و خیلی خوشگل و باکلاس هستیم و یک کاپشن قهوه ای مایل به بنفش هم داریم! بخودمان ایمان آوردیم که میتوانیم رییس جمهور خیلی خوب و خوشگلی باشیم
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


نوشته شده در جمعه 89/5/1ساعت 5:42 عصر توسط وهاب نظرات ( ) |

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان !
لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی
من حکومت هستم، چون همه چیز رودر خونه من تعیین می کنم.... مامانت جامعه هست ....، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.... کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست ، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی نداره.... تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.... داداش کوچیکت هم که دو سالش هست،نسل آینده است.... امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردابتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.. ..
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرشرو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه... می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه... می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدارکنه ،.... می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده ......؟؟؟؟ میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیه:
سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده ،.... درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته.... و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه ،.... در حالیکه نسل آینده داره توی کثافات خودش دست و پا می زنه ...
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


نوشته شده در چهارشنبه 89/4/16ساعت 4:46 عصر توسط وهاب نظرات ( ) |

باز دیدمک از نو چته؟
هی کمک کم کن خفه کردی خوته!
داد و بیداد از بس کرده ای که حلق پاره وابی
مر چه بد دیدی ز خلق؟
سی چه هی بالا و دومن میکنی؟
مثل دی کر مرده شیون میکنی؟
شک ندارم دیدمک دزد دیده ای!
که اینقده به هولو ولا افتیده ای!

ریم نمیبو وت بگم کردی کرم!
سر صدا کمتر بکن بردی سرم
نه نمیگم هیچ مگو غوغا مکن
یا که ری نامردمل دست وا مکن!
وت نمیگم هرچه دیدی هیچ مگو
مثل باقی فکر غیر از خوت نبو
نیتم نی تا که دلسردت کنم
وت بگیرم سرخی و زردت کنم
دیدمک دادی خبر دستت طلا
هم گجیک قربونت آوو هم قلا
تا فلک هر چی که هست وابو فدات
صد قلا سوزک گل آوو زیر پات
دیدمک کارت درست بنگت قشنگ
قسمت خصمت نبو غیر از فشنگ
مرغ نیست مثل خوم بی ریا
تشکر داره کارت اما مثل کسی
که تابستوت بر کنه تشی

زحمت بیهوده داری میکشی
آخه دزد یکی دو تا نیست دیدمک
که فراریشون بدی پی هی کمک
خوب وقتی نیستی تو صدتا یکی
ساده تر از خوم کمک میخوای ز کی؟
خوت بگو صد گرگ ای زد قد حیون

وش چه کاری بر میاد تنها چوپون؟
دیدمک امروز دارا تا فقیر پاک دزن
نیستی تو لاشون دزد بگیر
رفت دورونی که دزد مثل بید بی
زهله دار و زشت و بد ترکیب بی
اوسو که دزد مثل غولک بی گذشت
بین خش تا آدمی فرق بی گذشت
ایسه ای سل دز و دارش کنی
سیل کفش و کت و شلوارش کنی
سیل مسجد رفتن و خوندن دعاش
سیل گرپا نشستن و دستل هواش
سیل یارب یارب موقع خواش
سیل ورد انداختن صبح تا شو اش
میگو احسن به دزد آفرین صد مرحبا احسن به دزد
دیدمک مردی ول آبید مرد مرد
حرص هرچه خوبی بینمون بید برد
حب دنیا تا که تو دل جا گرفت
غیرت و مردونگی از ما گرفت
رشوه از روزی که اومد بین ما
قاتل و قاضی بهم گفتن کاکا
گرگ خوش و سگ خویش وابیدن
دشمن سر سخت میش وابیدن
گربه از بس پی صاحابش حیله کرد
مشک تو نوندون نونی تیله کرد
پیدم از بس که داد دست تندی که مار
زیر سبیلش کرده مجلس برقرار
دیدمک اونونی که میبینی شو خوئن
روز دنبال مال دزدی به دو ان
روز اگر چشلت مثل ماه وا کنی
بیش شو میتری دزد پیدا کنی
نصف شو،شو گر دگر میبینی تو دزد
میبینی روز روشن تو یرقه دزد
دیدمک داری اگر امروز بهم اعتماد

دادرس نیستی مزن بیهوده داد
باز اگر بو گوشت مثل خم
گفتمت هرچی که لازم بی بگم
ها رفیقم کم بکوب فولاد سرد
دزد زیاد ابید دنبالش نگرد

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


نوشته شده در جمعه 89/3/21ساعت 9:54 عصر توسط وهاب نظرات ( ) |

من رقص دختران هندی را از نماز والدینم بیشتر دوست دارم زیرا دختران هندی با عشق میرقصند و والدینم طبق عادت نماز میخوانند.
زندگی قصه مرد یخ فروشیست که از پرسیدند فروختی؟گفت نخریدند تمام شد.
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.ولی ایکاش که از خاک گلویم سوتکی سازد،گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و بی پروا و او دائم و پی در پی دمی گرم و عمودی در گلویم سخت بنشاند بدینسان خواب خفتگان خفته را آشفته سازد بدینسان بشکند سکوت مرگبارم را
زندگی را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


نوشته شده در دوشنبه 89/3/17ساعت 12:37 عصر توسط وهاب نظرات ( ) |

وزارت ارشاد به دلایل زیر شعر اتل متل توتوله را غیر مجاز اعلام کرد:

1-استفاده از کلمات رکیک مثل پستان

2-صدور شیر به هندوستان

3-ترویج بی حجابی

شعر جایگزین
اتل متل صلوات

گاو محمود زده قاط

هم دست داره هم آستین

شیرشو بردن فلسطین

بگیر زن مسلمان

از حزب الله لبنان

اسمشو بذار حلیمه

که چادرش ضخیمه

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید




 


نوشته شده در شنبه 89/3/15ساعت 11:31 صبح توسط وهاب نظرات ( ) |

به گرد کعبه میگردی پریشان

که وی خود را در آنجا کرده پنهان

اگر در کعبه میگردد نمایان

پس بگرد تا بگردیم،بگرد تا بگردیم

در اینجا باده مینوشی

در آنجا خرمه مینوشی

چرا بیهودم میکوشی؟

در اینجا مردم آزاری

در انجا از گنه عاری

نمیدانم چه پنداری؟

در اینجا همدم و همسایه ات در در رنج و بیماری

تو آنجا در پی یاری،چه پنداری ؟کجا وی از تو میخواهد چنین کاری؟

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمیداند؟

چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی تاند؟

چه دیداری،چه دیداری؟که جز دینار و درهم از شما سفتن نمیداند؟

همای از جان خود سیری؟که خاموشی نمیگیری...

لبانت را چون لبان فرخی دوزند

هزاران فتنه انگیزند تو را در اتش اندیشه ات سوزند.

تو را بر سر در میخانه آویزند.....
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


نوشته شده در شنبه 89/3/15ساعت 10:50 صبح توسط وهاب نظرات ( ) |

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
برخاک من از ساقه انگور بکارید

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات

یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی

بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی

جز ساقر و پیمانه و ساقی نشناسم

بر پایه پیمانه و شادیست اساسم

گرچه همچو همای از عطش عشق بسوزم

از آتش دوزخ نهراسم....نهراسم....نهراسم.....
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


نوشته شده در شنبه 89/3/15ساعت 10:38 صبح توسط وهاب نظرات ( ) |

زن هم زنای قدیم
صبح ساعت 5
قدیم:
به آهستگی از خواب بیدار می‌شود. نماز میخواند و سپس به لانه مرغها میرود تا تخم مرغها را جمع کند
جدید: مثل خرچنگ به رختخواب چسبیده و خر و پف میکند.  
صبح ساعت 6
قدیم: شیر گاو را دوشیده است ، چای را دم کرده است ، سفره صبحانه را باعشق و علاقه انداخته و با مهربانی مشغول بوسیدن صورت آقای شوهر است تا از خواب بیدار شود.
جدید: بازهم خوابیده است 
صبح ساعت 7
قدیم: مشغول مشایعت آقای شوهر است که از در خانه بیرون می رود و هزار تا دعا و صلوات برای سلامتی شوهر کرده و پشت سرش به او فوت میکند.
جدید: هنوز کپیده است. 
صبح ساعت 11
قدیم: مشغول رسیدگی به بچه ها و پاک کردن لپه برای درست کردن ناهار است.
جدید: تازه چشمانش را با هزار تا ناز و عشوه باز کرده و در با دست در حال بررسی جوش های روی کمرش است 
ظهر ساعت 12
قدیم:
مشغول مزه کردن پلو به جهت تنظیم نمک آن است.
جدید: در حال آرایش کردن با همسایه طبقه بالا در مورد انواع پازیشن های جدید جهت چیز صحبت می‌کند 
ظهر ساعت 13
قدیم: در حال شستن جوراب و لباس‌های آقای خانه درون طشت وسط حیاط خلوت میباشد.
جدید: در حال روشن کردن ماشین لباسشویی ، ماشین ظرفشویی و البته غرغر کردن است. 
ظهر ساعت 14
قدیم: در حال مالیدن پای آقای شوهر که برای خوردن ناهار به خانه آمده است میباشد. جهت حض جمیل بردن آقای شوهر ، دامن گل گلی خود را پوشیده است.
جدید: در حال انداختن یک غذای آماده درون میکرفر بوده و در همان حال در حال تماشای FashionTV می‌باشد.  
ظهر ساعت 15
قدیم: در حال جارو کردن حیاط خانه و تمیز کردن لانه مرغها و بردن علوفه برای گاوشان می‌باشد.
جدید: با یکی از دوستانش به پاساژ صدف برای خرید رفته است.  
عصر ساعت 16
قدیم:
مشغول شستن پاهای کودکشان است که به دلیل دویدن در کوچه خونی شده است.
جدید: در حال پرو کردن لباس‌های خریداری شده است. در همان حال هم نیم نگاهی هم به شکم خود دارد که جدیداً چاقی را فریاد می‌کشد. 
عصر ساعت 17
قدیم: دم در خانه ایستاده است تا آقای شوهر بیاید.
جدید: در لابی نشسته است تا با آقای شوهر به خرید برود.  
عصر ساعت 18
قدیم: برای شوهر خود چای آورده و مانند یک خانم کنار شوهرش در حال صحبت با او است.
جدید: از این مغازه به آن مغازه شوهر بیچاره خود را می‌برد.  
شب ساعت 19
قدیم: سفره شام را انداخته و شوهر را برای خوردن شام دعوت میکند.
جدید: هنوز در حال خرید است.  
شب ساعت 20
قدیم: در حال شستن ظروف شام ، کنار حوضه خانه است.
جدید: کماکان در حال خرید است.  
شب ساعت 21
قدیم: در حال چاق نمودن قلیان آقای همسر میباشد.
جدید: در رستوران ، پیتزا میل می‌فرمایند.  
شب ساعت 22
قدیم: رختخواب ها را پهن کرده است برای خوابیدن . در حال ریختن گل سرخ روی متکای آقای خانه است تا خوش بو شود.
جدید: در حال غرغر کردن بر سر وضعیت ترافیک است.  
شب ساعت 23 و 24
قدیم: ...
جدید: در حال مشاهده ماهواره هستند ایشون ، لطفاً مزاحم نشوید 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


نوشته شده در پنج شنبه 89/3/13ساعت 6:2 عصر توسط وهاب نظرات ( ) |

 من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.
من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.
من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من«مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.
من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.
من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من«مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.
من«بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.
من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.
من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم.
دامادم به من «وروره جادو» می گوید.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.
من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند
و به راستی من کیستم؟
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


نوشته شده در پنج شنبه 89/3/13ساعت 11:23 صبح توسط وهاب نظرات ( ) |

<      1   2   3      >

Design By : Pichak